بهشت آرزو

 

بهشت آرزو
بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل، بهشتِِ آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی، ره به کویی یافتم
خاطر از آئینه ی صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پاکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز، آفتِ پروانه شد
سوخت جانم، تا حریف گرم خوئی یافتم
بی تلاش من، غم عشق توام در دل نشست
گنج را در زیر پا، بی جستجویی یافتم
های های گریه، در پای توام آمد به یاد
هر کجا شاخ گُلی، بر طرف جویی یافتم
تلخکامی بین، که در میخانه ی دلدادگی
بود پُر خونِ جگر، هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
یک جهان دل بسته بر هر تار موئی یافتم
ننگ رسوایی «رهی» نامم بلند آوازه کرد
خاک راهِ عشق گشتم، آبرویی یافتم

رهی معیری 

/ 2 نظر / 25 بازدید
محسن

درود برشما دوست بزرگوار سپاس بیکران از زحمات شما عزیز روح هنرمند گرامی وبی نظیر رهی نازنین شاد ویادش همواره خوش باد که عاشقان با کلامش به عرش سیر می کنند[گل]

نسیم احمدیان(وبلاگ استاد پایور)

کلام زنده یاد رهی همیشه و همیشه زیبا و سخن دل است و هیچ گاه تازگی خود را از دست نمی دهد. این روزها زیاد و بیش از قبل با اشعارش عجین شده ام. سخن رهی، سخن دلهاست... روانش آرام. سپاس[گل]