استاد رهی معیری

متن ترانه های رهی معیری
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠
 

متن ترانه های رهی معیری:


سیرم از زندگان
آهنگ از:رهی معیری

سیرم از زندگانی
در بهار جوانی
زان که بی او ندارم
طاقت زندگانی
ای که منعم نمایی، از پریشانی دل
می کنی از ملامت خنده بر زاری دل
تا که عاشق نگردی
حال عاشق ندانی
شب نمی شود که از غمش خون نگریم
دورم از دلارام خود چون نگریم
سوزم از غم عشق موی سیاهی
از سیاهی بخت وارون نگریم
کرده گردون، دور از آن ماه
حاصلم اشک قسمتم آه
چون ز گردش دور گردون ننالم
رهی معیری

*اولین ترانه ای که رهی آهنگ و شعر آن را در سال 1312شمسی ساخته است.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

مرغ حق

آهنگ از:آقای موسی معروفی

مرغ حق خواند هر دم
در دل شب ای ماه
کز شب عاشق آه
چشم جهان خفته
عاشق خون گرید
کی داند هر دل کو را
سوز محبّت نیست
اشک محبّت چیست
گریه ز دل خیزد
بی دل چون گرید؟
شب تاری
به بیداری
مرغ شباهنگم
کند با شب
حکایت ها
آه دل تنگم
وای.وای.وای
از شب های سیاه من جز شب کیست
در عشق تو، گواه من
جفا کردی وفا کردم
ستم راندی دعا کردم
برو برو یارا از دل ما را
که بدخو یاری
«کینه ی عاشق در دل دای»
مرغ شب می نالد
تا به سحرگه با من
آتشم زند به خرمن
گردش عالم گر نکند طی شام غم را
آه «رهی» آخر سوزد عالم را
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

دیدی ای مه(دشتی)

سازنده ی آهنگ: شادروان حسین یاحقی

دیدی ای مه که ناگه رمیدی و رفتی
پیوند الفت بریدی و رفتی
هر چه خواری به یاری کشیدم و دیدم
دامن ز دستم کشیدی و رفتی
بس ناله ها کردم به امّیدی که رحم آری
به فریاد من از گل
فریاد از دل، تو که از جفا
فریاد ما نشنیدی و رفتی
جانا گرچه بردی از یادم
جان در کوی عاشقی دادم
ز پا فکندی به سر دویدم
گهر فشاندم به اشک من خندیدی و رفتی
ساقی بده آن می را
مطرب بزن آن نی را
که پای لاله، پیاله خوش باشد
دل اسیران، به ناله خوش باشد
علاج محنت، به جز می نیست
به غیر نالیدن نی نیست
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

یار رمیده

ز ما ای گل چه دیدی؟
که دامن در کشیدی
جفا کردی، بخشیدم
وفا کردم، رنجیدی
عتاب تو، بشنیدم
فغان من، نشنیدی
نگارا
ندیدم جز خواری
وای در عشقت از جهان بریدم
چه دیدی جز یاری
که چون بخت از من ناگهان رمیدی
اگر با تو، وفا کردم
خطا کردم خطا کردم
چو دیدم خویت را
چرا در کویت آشیان کردم
چو دیدی مهرم را
چرا آخر از آشیان پریدی
دلدارا
گمان بردم اوّل
که گر جان خواهم، نشکنی دلم را
ندانستم ای گل
که عهد مرا بشکنی به زودی
اگر صید تو شد جانم
پشیمانم، پشیمانم
ز مهرم دل کندی
ولی آن که می گفتمت همانم
به عهدت دل بستم
ولی آن که می گفتیم نبودی
دلدارا
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

حاصل عشق

دارم شب و روز از عشق ماهی
در دیده و دل اشکی و آهی
دور از آن دو چشم سیه
کرده فلک قسمت من روز سیاهی
ای دل از بلای غم عشق بتان غیر سیه روزی چه خواهی
چون شوم رو به رویش
زبان ماند از گفت و گویش
که یارای صحبت ندارد گدایی به شاهی
صبرم از دل گریزد
ز هر موی من ناله خیزد
نمایم چو دزدیده گاهی به سویش نگاهی
دل ز حسرت خونین است
حاصل عشقم این است
گر چه ز وصلش کامم روا نیست
از تار مویش جانم جدا نیست
زین چمن چو لاله دل زار مرا بهره به جز داغ وفا نیست
هر که را به جان نبود آتش غم با خبر از فریاد ما نیست
دور از آغوش یارم
بود اشک غم در کنارم
چون ببینم رخ گل
برآرم فغان همچو بلبل
که یارب دمی در کنارم
گل من چرا نیست؟
دل ز حسرت خونین است
حاصل عشقم این است
گرچه ز وصلش کامم روا نیست
از تار مویش جانم جدا نیست
زین چمن چو لاله دل زار مرا بهره به جز داغ وفا نیست
هر که را به جان نبود آتش غم با خبر از فریاد ما نیست
دور از آغوش یارم
بود اشک غم در کنارم
به جز با غم و ناامیدی
دلم آشنا نیست
چو بینم رخ گل
برآرم فغان همچو بلبل
که یارب دمی در کنارم
گل من چرا نیست؟
دل ز حسرت خونین است
حاصل عشقم این است
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

آذربایجان

آرزوی ما تویی تو
قبله ی دل ها تویی تو
جان بی تو آرامی ندارد
که آرام جان ما تویی تو
عاشقم ای مه به رویت
سرخوشم ای گل به بویت
مجنون تر از مجنون منم من
زیباتر از لیلی تویی تو
می ده به یاران کهن
ای ماه من
می ده که عمر دشمنان طی شد
دور نشاط و نوبت می شد
شب سحر شد
مهر از افق جلوه گر شد
آه دل درویشان
سوزنده چون آذر شد
مطرب به شهناز
شوری عیان کن آهنگ آذربایجان کن
بر خاک تبریز اشکی فرو ریز
از فتنه گردون فغان کن
برگو که عشقت آذر به جان ها زد
وین شعله آتش بر خانمان ها زد
منزلگه شیران تویی
جان و سر ایران تویی
فرخنده باد ایام تو
کز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد
می در گلوی مدّعی خون شد
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

اشک و آه

دارم غم جانکاهی
شب های سیاهی
دور از رخ ماهی
نه یار و نه همراهی
جز قطره ی اشکی
جز شعله ی آهی
با سوز محبّت چه کند دل چه کند دل
با آتش حسرت چه کند دل چه کند دل
می سوزم و می نالم
با حال تباهی
نابرده نصیبی
ناکرده گناهی
ای راحت جان
چاره ی من کن
به پیامی به نگاهی
ز غم جان آمد بر لب
بر دل زارم ای شب
تو گواهی
نه یار و نه همراهی
جز قطره ی اشک جز شعله ی آهی
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

کاروان

آهنگ از:شادروان مرتضی محجوبی

همه شب نالم چون نی
که غمی دارم، که غمی دارم
دل و جان بردی از ما
نشدی یارم نشدی یارم
با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود، دور از یارم، خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی
رهایی از غم، نمی توانم، تو چاره ای کن، که می توانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود، دور از یارم، خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که ترا جویم
ای شادی جان، سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما سوی کجا رفتی، تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسار من، فغان زار من بشنو بازآ، بازآ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو بازآ، بازآ سوی «رهی»
چون روشنی، از دیده ی ما رفتی
با خاطره ی باد صبا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی

رهی معیری

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

صبح شادی(داغ جدایی)

آهنگ از:انوشیروان روحانی

بیا بیا که صبح شادی گذرد
به نامردای گذرد
بیا بیا جانا، که جان سپردم
به خاک من بگذر، که بی تو مردم
ساقی به کجایی کز داغ جدایی
چون لاله و گل خونین جگرم
وز باد صبا سر گشته ترم
ریزد شب هجران، چون شبنم لرزان
خونابه ی دل، از چشم ترم
وز باد صبا سر گشته ترم
بیا بیا جانا، که جان سپردم
به خاک من بگذر، که بی تو مردم
به پریشان گیسویت
که همه شب بی رویت
به گردون می رسد آهم
خدا داند و من
به پیامی، یادم کن
به نگاهی، شادم کن
که از عالم ترا خواهم
خدا داند و من
همه شب در انتظارم
به رهت ستاره بارم
که شبی به سویم آیی
ز دلم گره گشایی
بیا بیا جانا که جان سپردم
به خاک من بگذر، که بی تو مُردم
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

راز نهفته(بیات اصفهان)
آهنگ از:مهندس خرم

ای بی خبر از بینوایان، بیا،بیا،بیا
بیگانه از درد آشنایان، بیا،بیا،بیا
ای روی تو صبح امیدم، بیا،بیا،بیا
دور از رخت صبحی ندیدم،بیا،بیا،بیا
***
ای آتشین لب بازآ که هر شب
چون نی بنالم، از بینوایی
ای نوبهارم دور از تو دارم
چون لاله بر دل، داغ جدایی
بازا که با تو از در
باز آید ای افسونگر
بخت رمیده ی من آه
با آن که از کنارم
رفتی ولی نرفتی
از دیده من
***
شمع وفا کو؟
نور وفا کو؟
راز نگاهت شوق گناهت
و آن بوسه ها کو؟
ای روی تو صبح امیدم بیا،بیا،بیا
دور از رخت صبحی ندیدم بیا،بیا،بیا
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

راز دل

آهنگ از:حبیب الله بدیعی

راز دل نهفته بودم
با کسی نگفته بودم
ماه من کجا شنیدی
قصه ی اشک و آه من
مگر آنکه خواندی امشب
عشق خود از نگاه من
راز دل نهفته بودم
با کسی نگفته بودم
آتشین نگاه تو زند به دل شراره ها
سوزم از شرار غم چو آتشین ستاره ها
بیا که چون می
چاره سازی
ماه و مهری
عشق و نازی
پنهان کنم، اما دلت گشته آگه از ماجرای من
لب بسته ام اما بخوان شکوه های من از نوای من
خاموشم و روشن بود پیش عالمی ماجرای من
ولی پیدا بود از نوای من شکوه های من
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

دریای غم

آهنگ از:حبیب الله بدیعی

با عاشقان ای گل سر یاری نداری
گویم اگر بوی وفاداری نداری
دامن ز مهر و محبّت کشیدم
کز مهربانی در زندگانی، سودی ندیدم
اشک ندامت ز چشمم گشودی
خوابم ربودی با آن که بودی، صبح امیدم
رفتی و آتش زدی محفلم را
چون تار مویت شکستی دلم را
فغان، کز محبت نداری نصیبی
سراپا فریبی
می نابی امّا، به جام رقیبی
سراپا فریبی
به جز اشک غم، یاری ندارم
به آسودگان، کاری ندارم
عشق تو باشد، به عالم غم من
ای مایه ی غم، ببین حالت من
دردا که عشق آتشین
جز خون دل، حاصل ندارد
سرگشته چون موجم ولی
دریای غم، ساحل ندارد
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

مست از شراب (دستگاه همایون)

آهنگساز:مهندس همایون خرّم

مست از شراب نوشین
جانا بیا و بنشین
یک شب به محفل من
ای شادی دل من
دور از لب خندان تو
می گریم از هجران تو
اشک غم و دامان من
دست من و دامان تو
در آتشم، وای، وای
روشنگر ویرانه کو؟
شمعم ولی پروانه کو؟
در سینه سوزد دل بی قرارم
صبری که خواهی، ندارم، ندارم
صبح امید ما، تویی تو
افسونگر دلها، تویی تو
عشق من و آرام جانم
تنها تویی، تنها تویی تو
دور از لب خندان تو
می گریم از هجران تو
اشک غم و دامان من
دست من و دامان تو
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
شور

آهنگساز:علی تجویدی

وفا با تو ای مَه روا نَبُود
که سنگین دلان را وفا نَبُود
تا با تو بودم شادم نکردی
رفتم ز کویت یادم نکردی
چه شود اگر نگاهی
فکنی به خاک راهی
کُشتی من دلداده را
بر خاک و خون افتاده را
دیگر چه خواهی
تو که یار دیگرانی
غم و درد من چه دانی
بُردی دل حسرت کشم
افکنده ای در آتشم
دیگر چه خواهی
به غیر از محبت گناهی ندارم
به جز اشک لرزان گواهی ندارم
یا با اسیران وفا نداری
یا چشم لطفی به ما نداری
کُشتی من دلداده را
بر خاک و خون افتاده را
دیگر چه خواهی
بی رُخت به شام غم ندیده ام جلوه ی صبح شادی
حاصلی از این چمن نچیده ام جز گل نامرادی
ای غافل از افسرده جانان
نامهربان با مهربانان
تا با تو بودم شادم نکردی
رفتم ز کویت یادم نکردی،کشتی من دلداده را
بر خاک و خون افتاده را
دیگر چه خواهی
دیگر چه خواهی
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ایران زمین
تو ای پر گهر خاک ایران زمین
که والاتری از سپهر زمین
هنر زنده از پرتو نام توست
جهان سر خوش از جرعه ی جام توست
بَر و بوم این ملک پاینده باد
بمان خرم ای خاک مینوسرشت
که در چشم ما خوشتری از بهشت
ترا ز دل و جان پرستنده ایم
روان را به مِهر تو آکنده ایم
بَر و بوم این ملک پاینده باد
مخور غم که آمد بهار امید
ز شام سیه زاد صبح سپید
به تدبیر سر حلقه ی راستان
شده مُلک جَم غیرت باستان
بَر و بوم این ملک پاینده باد
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

من آن ناله ی بی اثرم

آهنگ از:جهانبخش پازوکی

من آن ناله ی بی اثرم
که سوی دلی، ره نبردم
منم آن اشکی که بر خاک ره، فرو ریزد
منم آن خاری، که بر دامانی، نیاویزد
نوای دل بی نوایم من
به گوش تو ناآشنایم من
از فغانم، اثر می گریزد
وز شب من سحر می گریزد
من آن موج بی صبر و ارامم
که سر گشته و بی سرانجامم
خدایا، خدایا، به جز مهربانی چه کردم؟
که در آتش داغ و دردم
نه صبری که از وی، جدا گردم
نه بختی که از غم، رها گردم
***
چه حاصل از این
نوای حزین، که در دل او اثر نکند
به حال منش، چه غم که شبی، به تاب و تبی، سحر نکند
***
به جز مهربانی چه کردم من؟
که در آتش از داغ و دردم من
از فغانم، اثر می گریزد
وز شب من، سحر می گریزد
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ناله بی اثر

آهنگ از:شادروان مرتضی محجوبی

ای ناله ی بی اثر جانم چه کاهی
وی شعله ی ناپدید از من چه خواهی
زین گرمی نبود ثمر، جز داغ و دردی
زان آتش نبود اثر جز دود آهی
دل بر زلف سیاهی بستم و حاصل ندیدم
به جز روز سیاهی
گیرم که شعله بارد، از برق آهم
آهی نگیرد چرا دامان ماهی
ای دل، از چه کنی زاری
ای دیده تا کی خون می باری
که از ناله ی بی حاصل من
در سینه چو گل سوزد دل من
افزاید آه سردم
هر دم دردم
ای ناوک غم کشتی«رهی» را ....آخر ولیکن
غیر محبّت نبود او را گناهی
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

وای از شب من

من شمع لرزانم
از شب گریزانم
کز غم فزون گردد
تاب و تب من
وای از شب من
چون شب فراز آید
افسانه ساز آید
آید ز تنهایی
جان بر لب من
وای از شب من
شبها ز راحت جدا شوم
با مرغ شب هم نوا شوم
ازبینوایی
جویم به میخانه هر شب
تا جرعه ای نوشم از لب
نوشین لب من
وای از شب من
وای از شب من
مراد من از جهان تویی
مهربان تویی
شمع محفل من ... شادی دل من در جهان تویی
حدیث دل با خدا کنم
ناله ها کنم
تا به ناله ترا با دلشکسته دلان
آشنا کنم
جان ریزم به پای تو
می میرم برای تو دیگر چه خواهی
وای از شب من
چون شمع سحرگهی
می سوزد دل«رهی»
شب ها به غم مبتلا شوم
با مرغ شب هم نوا شوم
از بینوایی
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

شب عاشق

ندانمت به که مانی؟
که آفت دل و جانی
کمان ابرویی
سیه مژگانی
نکوتر از مه روشن، گل رویت
سیه تر از شب عاشق سر مویت
بهشتی، بهاری دریغا، ستمگر یاری
ندانی باری... ره دلداری
گل و سرو و سوسن تویی تو
بلای جان من، تویی تو
گمان کردم که درمان دل زارم تو باشی
ندانستم که معشوق دل آزارم تو باشی
چو آگاهی ای ماه من
از آه من...سوی عاشق نظر کن
چو دادم جان بی روی تو... در کوی تو
بر خاک من گذر کن
بهار من گرچه همچون ماهی
بر نکویان شاهی...دل سیاهی
ترا ای مه همچو خاک راهم
مهرت از جان خواهم
سپردم دل به گیسویت
ای گل مستم به بویت
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

خزان عشق

آهنگ از:آقای بدیع زاده

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم، تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری، با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نوگل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم
تو و مست از می به چمن
چون گل خندان
از مستی بر گریه ی من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراغت ناله کنم کی؟
تو و چون می لاله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدنها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
که شکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی؟
نمی کنی ای گل یک دم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گرچه ز محنت، خوارم کردی
بت غم و حسرت، یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه توانی ناز
هر چه توانی ناز
کز عشقت می سوزم یار
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××


لاله ی خونین(افشاری)

آهنگ از:شادروان روح الله خالقی

×بند اول
ای آتشین لاله
ای آتشین لاله
چون روی یاری
بر آن دل خونین
داغ که داری
داغ که داری
ساغر بود پر می
ساغر بود پر می
در روزگارت
یا بی نوا چون من
در روزگاری
در روزگاری
بخت اگر به کام تو بُود
از چه خون به جام تو بُود
به نوبهاران
خنده گر گناه بُود
داغ دل گواه تو بُود
به عشق یاران
دل تو خونین
لب تو خندان
دلداه یا دلبری
ز روی لیلی
ز قلب مجنون
خندان و خونین تری
من از شراب محبت تو چون تو جرعه نوشم
جان و دل در آتش و لیکن لاله سان خموشم
دارم دلی خونین
دارم دلی خونین
بی لاله رویی
افتاده چون اشکم
در خاک کویی
در خاک کویی
جویی ز خون رانم
جویی ز خون رانم
از دیده، بی او
چون لاله ای بینم
بر طرف جویی
بر طرف جویی
خیزد از جگر ناله ی من
دور از آتشین لاله ی من
به نوبهاران
دور از آن مَه غنچه دهن
روز و شب بود دیده ی من
ستاره باران
فتادم از پا
به ناتوانی
چون سایه در کوی او
صبا پیامی
به مهربانی
از من ببر سوی او
کاتشین عذار تو ای گل برده صبر و هوشم
جان و دل در آتش لاله سان خموشم
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××


گل من کجایی(شور)

آهنگ از:شادروان روح الله خالقی

×بند اول
آن دم که با تو باشم
محنت و غم سرآید
و آن شب که بی تو باشم
جانم ز تن برآید
پیش تو سر نهادم
ای فتنه ی دل و جان
تا از بلای عشقت
ما را چه بر سر آید
گل من کجایی؟
تا به کی همچو گل بی وفایی
بیا و ز رفیقان جدا شو
کاتشم بر جگر زد جدایی

×بند دوم
دارد شکایت ای گل
دل بی نهایت از تو
اما به لب نیارم
هر گز شکایت از تو
افتد ز پرده بیرون
راز نهفته آخر
دل پر شکایت از غم
لب پر حکایت از تو
گل من کجایی کجایی
تا به کی همچو گل بی وفایی
بیا و ز رفیقان جدا شو
کاتشم بر جگر زد جدایی
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

نغمه ی نوروزی

آهنگ از:شادروان روح الله خالقی

گل من بستان گشته رویت
چمن از گل شد، چون سر کویت
بلبل از مستی...هر نفس نغمه ای سر کند
لاله آراید چهر زیبا را
سبزه درگیرد روی صحرا را
قطره ی باران چهره ی لاله را تر کند
با مینای می آماده کن نی را
هان مطرب بزن، ساقی بده می را
کز بلبل آید نغمه ی نوروزی
پر کن قدح از شادی پیروزی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر بوسی به ما ده
نوگلی پیدا در بهاران کن
روی و مویش را بوسه باران کن
هر دم از شادی خنده زن، باده خور پای گل
لاله گر خواهی؟آتشین رویش
سنبل ار جویی تار گیسویش
گل اگر باید چهره ی او نگر جای گل
شد فصل گل و من دور از آن ماهم
از سرو روان، وصلت به جان خواهم
باز آ که چون گل، در کنارم باشی
در نوبهاران نوبهارم باشی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر بوسی به ما ده
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

به کنارم بنشین

آهنگ از:مهدی خالدی

تا آساید دل زارم بنشین
بنشین ای گل به کنارم بنشین
سوز دل می دانی...بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو که جز غم، هم نفس ندارم
یار کس مشو که من هم جز تو کس ندارم
ماه من به دامنم بنشین کز غمت ستاره بارم
شکوه ها ز دوریت هر شب با مه و ستاره دارم
من چه باشم بسته ی بندت
نیمه جانی صید کمندت
آرزومندت
از غمت چون ابر بهارم
ای به از گل های بهاری
روی دلبندت
ای شمع طرب، سوزم همه شب بنشین که شود طی، شب تارم بنشین، به کنارم بنشین
مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامنم، ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل، بستر باشد
بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهانت کامی، طرّه ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم
گه جان بازم
مه فتنه گرم
چه رَوی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری، تا به پایت جان بسپارم بنشین
به کنارم بنشین
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

امید زندگانی

آهنگ از:روح الله خالقی

از بوسه ای زنده ام کن
ای امید زندگانی
وصلت جوانی فزاید
ای مایه ی جوانی گرچه سپاه عتابت
راند از کنار خویشم
چشمان عاشق فریبت
خواند مرا نهانی
سر کن از طرب بانگ مستی
ای خوشا می و می پرستی
گه شکوه شام هجران پیش طرّه ی تو گفتن
گه مژده ی وصل و شادی
از لعل تو شنیدن
دانی که دولت چه باشد
روی دلکش تو دیدن در سایه ی سرو نازت چون سبزه آرمیدن
ما و مستی از ملک هستی
ای خوشا می و می پرستی
ساقی ز جا خیزد
می در قدح ریز
قامت برافراز... شوری برانگیز
کز دل برد غم
وز جان برد تاب
روی دل افروز...موی دل آویز
ای فبله ی رویت بهشتم
عشق تو باشد سرنوشتم
عمر اگر به عشق و مستی گذرد
به که چون جهان پرستان به خود پرستی گذرد
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

شب جوانی(همایون)

آهنگ از:شادروان روح الله خالقی

تا به کی از این دل آزاری ها
کار بی دلان، بود زاری ها
خونین تر از لاله و گل
دل از وفاداری شد
جز غم ندیدم ثمری
از این وفاداری ها
ای شعله ی مهر و وفا
آفت جانی و تنی
چندان بلای تن و جان
آتش به دل ها فکنی
ای خاک پایت تاج سر من
بر خاک راهی
گاهی نگاهی
ای دلبر من دور
دور از او ریزد
چشم تر من
خونابه ی دل
در ساغر من
بازآ که بی رویت
بهار عمرم دی شد
شب جوانی طی شد
رهی معیری
آذر 1326


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

نوای نی

آهنگ از:شادروان مرتضی محجوبی

چنانم بانگ نی آتش به جان زد
که گویی کس آتش بر نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امشب بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا، تازه تر از لاله کند
ز جدایی ها، چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتش، هجر یاران زد
به کجایی ای گل من؟
که همچو نی بنالد ز غمت دل من
جز ناله ی دل نبود
در عشقت حاصل من
گذری، به سرم، نظری بر چشم ترم
کز غم تو قلب«رهی»خون شد و از دیده برون شد
نوای نی گوید: کز عشقت چون شد
رهی معیری
1322


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××


من از روز ازل دیوانه بودم

آهنگ از:شادروان مرتضی محجوبی

من از روز ازل دیوانه بودم
دیوانه ی روی تو، سرگشته ی کوی تو
در عشق و مستی، افسانه بودم
سر خوش از باده ی مستانه بودم
نالان از تو شد، چنگ و عود من
تار موی تو، تار و پود من
بی باده مدهوشم، ساغر نوشم
ز چشمه ی نوش تو
مستی دهد ما را، گل رخسارا
بهار آغوش تو
چو به ما نگری، غم دل ببری
کز...باده...نوشین تری(2)
سوزم همچو گل، از سودای دل
دل رسوای تو، من رسوای دل
گرچه به خاک و خون کشیدی مرا
روزی که دیدی مرا
بازآ که در شام غمم صبح امیدی مرا
صبح امیدی مرا
رهی معیری
1337

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

شب جدایی

ای شب جدایی
که چون روزم سیاهی ای شب
کن شتابی آخر
ز جان من چه خواهی ای شب؟
نشان زلف دلبری، ز بخت من سیه تری، بلا و غم سراسری
تیره همچون
آهی ای شب
کنی به هجر یار من، حدیث روزگار من، بری ز کف قرار من
جانم از غم
کاهی ای شب
تا که از آن گل دور افتادم
خنده و شادی رفت از یادم
سیه شد روزم
بی مه رویش دمی نیاسودم
به سیل اشکم، گواهی ای شب
او شب چون گل نهد ز مستی بر بالین سر
من دور از او، کنم ز اشک خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او، محنت و خواری بردم بی او
مردم بی او...بی رخ آن گل
دلم به جان آمد...دگر از جانم
چه خواهی ای شب

رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بهار عاشق

آهنگ از:شادروان روح الله خالقی

×بند اول
برده صبرم از دل چشم مستی
ماه ساغر نوشی می پرستی
در میان خوبان فتنه جویی
در شکار دل ها چیره دستی
شب با چهره ی او مه جلوه گر نیست
چون روی لطیفش گلبرگ تر نیست
با نگاه گرم او باده را اثر نیست
مست عشق رویش را از جهان خبر نیست
از جهان هستی، ما و عشق و مستی
تازه شد بهار عاشق از جمال گل عذارش
وان که نوگلی ندارد، چون خزان بود بهارش

×بند دوم
طره ی مشکینی، برده هوشم
وز لب نوشینی، باده نوشم
او ز تیر مژگان، جان ستاند
من به راه جانان، جان فروشم
چون آن آتشین لب، می در سبو نیست
گل با آن لطافت، هم رنگ او نیست
مدّعی ز عشق من کرده گفت و گویی
من به آن بتم عاشق، جای گفت و گو نیست
نغمه برکشیده بلبل، لاله خفته در کنارش
وان که نوگلی ندارد چون خزان بود بهارش
رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

من بی دل(سه گاه)

آهنگ از:شادروان روح الله خالقی

من بی دل ساقی به نگاهی مستم، تو به جامی دیگر چه بری از دستم
دو چشم فتنه انگیزت
تا دیدم ای گل
قسم به نرگس مستت که از این می مستم ، اثری با گردش چشمت نبود در ساغر می، ساغر می
دگران مست از می گلگون، دل من از گردش وی، گردش وی
می و گل گر دل انگیزند، تو در آن لب گل و می داری
به لطافت چو بهشتی، به طراوت چو بهاری، به تار گیسو بنفشه زاری
ای گلستان سر کویت، گل بستان چون رویت کی باشد کی
تویی آن گل در گیتی، که نداری آفت دی، آفت دی
گل من بیا به ساحت باغ و چمن
که گل به سبزه پنهان گردد، ز شرم تو پریشان گردد
چو روی نازنینت بیند، ز ناز خود پشیمان گردد
شبی ای مه، دمی ای گل، گذری کن بر سر ما
که جدا زان لب میگون شده پر خون ساغر ما
چون دل از حسرت خون شد، نکند می چاره ی وی، چاره ی وی
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

گل بی وفا(بیات ترک)

آهنگ از: شادروان مرتضی محجوبی

دیدم مرغی در طرف چمن، نالد همچو من
هر دم کند به شورانگیزی فغان حسرت خیزی
چو عاشقان در گلشن، باشد نغمه زن
گفتم ز چه رو آشفته سری
وز خاطر من آشفته سری
گفتا بستم روزی با گل، عهد یاری و آشنایی
غافل از آن کز گل ناید، جز بد عهدی و بی وفایی
گل هر دم به دیگری پیوندد، کجا به کس دل بندد
به اشک عاشق خندد، همچون یار من
وفا نباشد گل را به کسی
که گل نماید هر دم هوسی
قرین شود با هر خار و خسی
گل من بود اول پابند وفا چون شد یارم
دل من کرد آخر پر خون ز جفا گل شد خارم
فریب گل ها نخوری، ای دل
که غیر حسرت نبری حاصل
سیه شود روزگارت چو من
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پیمان شکن
(ابوعطا)


آهنگ از: شادروان روح الله خالقی

×بند اول
شود آبا که نسیم بهاری
گوید آن خرمن گل را ز یاری؟
دل دیوانه از کف برون شد
خبر از حال دل من چه داری؟
دارم شبی، چون موی تو، بی روی تو ای گل
کرده پریشانم پریشان موی تو ای گل
روزی که دادم جان و دل در راه تو از کف
دردا نبودم با خبر از خوی تو ای گل
آخر روا نیست ای یار جانی
با مهربانان نامهربانی

×بند دوم
یک شب از حسرت رویت نخفتم
آتش عشق تو در دل نهفتم
گرچه ترک من مسکین بگفتی
مردم و راز تو با کس نگفتم
تا کی عتاب و سر کشی ای مه کنی با من
تا کی ز دست م کشی ای تازه گل دامن
گفتی نمی داند «رهی»رسم وفاداری
تو بی وفایی ای بت پیمان شکن،یا من
آخر روا نیست ای یار جانی
با مهربانان نامهربانی
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بهار شادی

آهنگ از:آقای محمد بحرینی پور

سوی بستان شد ز نو وزان باد بهاری
بلبل با گل کرده تازه پیمان عشق و یاری
چمن ز گل خبر دهد از جمال نکویان
صبا ز دل محن با نسیم بهاری
شکوفه رخسار نکو آراید
بفشه از طره گره بگشاید
گیتی جوان شد نموده شبنم از گل بالین
به گریه ابر از غم چون فرهاد
به خنده گل هر دم چون شیرین
می آید ز صبا بوی گل، جلوه کند روی گل، با طنازی
بخور به شادی می، که دور غم شد طی
به پای سرو و گل، به بانگ چنگ و نی
تا یک دم فرصت داری
هستی را نبود ثمری، غیر از مستی و بی خبری
طرف گلزاری، با گل رخساری، مستی کن
ساقی می ده تا گل باقی ست که ایام عمر جاویدان نیست
وفا نباشد چو خنده ی گل دنیا را بهار شادی فرصت دان یارا
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

دیدی که رسوا شد دلم

آهنگ از:آقای علی تجویدی

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنّا شد دلم

دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر، از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا؟ فریاد بی خاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گا شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم
وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم از فتنه ی گردون «رهی»
افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

آزاده

آهنگ از:آقای علی تجویدی

با آن که همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من
با آن که از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشن دلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام آزاده ام من
یا رب چو من افتاده ای کو؟
افتاده ی آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستی آفرین همچون «رهی» سر داده ام من
مرغ شب آهنگم ولی در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام،
آزاده ام من
رهی معیری
تیر ماه 1347


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

هستی

آهنگ از:شادروان مرتضی محجوبی

×بند اول
هستی ندارد بها بی عشق و مستی، مستی بود کار ما در بزم هستی
در میخانه ی عاشقی ساغر پرستم، ساقی چون تو شوی، خوشا ساغر پرستی
بازآ ای گل خندان از در مجلس، به دستی قدح، مینا به دستی
دارم غمی و دردی رخسار زردی خوشتر بود درد عشق از تندرستی
جانا با غم تو شادم، شادم که جان در پایت دادم
بازآ که عمر از سر گیرم، وز دست تو ساغر گیرم
تا دل به مهرت بستم، از غم رستم
از خرمن گل، شادم به رویت، مستم به بویت، هستی ندارد بها بی عشق و مستی

×بند دوم

ای ناله ی بی اثر چه کاهی، وی شعله ناپدید از من چه خواهی
رین گرمی نبود ثمر جز داغ و دردی،
زان آتش نبود اثر جز دود آهی
دل بر زلف سیاهی بستم و حاصل ندیدم به جز روز سیاهی
گیرم که شعله بارد از برق آهم آهی نگیرد چرا دامان ماهی
ای دل از چه کنی زاری، ای دیده تا کی خون می باری
کز ناله ی بی حاصل من، در سینه چو گل سوز دل من
افزاید آه مردم، هر دم در دم
ای ناوک غم کُشتی «رهی» را اخر ولیکن،
غیر از محبت نبود او را گناهی
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

آرزو گم کرده

نه همزبانی، نه همنوایی، تا به او بگویم ز عشقت حکایتی
نه مهربانی، نه چاره سازی، تا کنم از سوز پنهان شکایتی
نوای منی، بی نوای توام
بلای منی، مبتلای توام
شور و مستی، تویی تویی
نور هستی، تویی تویی
منم غباری، به کوی تو
سرود منی، چنگ و عود منی
وجود منی، تار و پود منی
جام و ساقی، تویی تویی
عشق باقی، تویی تویی
منم که مستم، به بوی تو
من که در دام هلاک افتاده ام
من که چون اشکی به خاک افتاده ام
عاشقی، دیوانه ای، افسرده جانم
بی دلی، بی حاصلی، بی آشیانم
من کیم درد آشنایی
بی نصیبی، بی نوایی
هر شب، افسانه ای دارد دل دیوانه من
«رهی» تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها
به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهی
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

داغ جدایی

آهنگ از:حبیب الله بدیعی

ساقیا امشب کجایی
تا ز خود یابم رهایی
بی تو از داغ جدایی
سوختم آتش گرفتم
تا گذشتی دامن افشان
دورم از دل، سیرم از جان
و از غمت چون شمع لرزان
سوختم، آتش گرفتم
من سراپا اشک و آهم
شعله بارد، از نگاهم
شمع طرب بودی، مرا امشب چرا، از دیده نهانی؟
رفتی و از سودای تو، دارد دلم، داغی که ندانی
داشتم آسودگی در کوی تو
سوختم چون شمع و گل، بی روی تو
از خاطرم ای شادی محفل، نرفتی
از چشم تر رفتی ولی از دل نرفتی
از چشم تر رفتی ولی از دل نرفتی
رهی معیری


×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ای غم چه خواهی

از دیده بارم...واز دل برآرم
بی روی ماهی...اشکی و آهی
دیگر ز جانم ای غم چه خواهی؟
از داغ هجران...چون اشک لرزان
افتاده ام من... بر خاک راهی
دیگر ز جانم ای غم چه خواهی؟
او رفت و با او، رفت آرزوها
سودی نبردم از جستجوها
هر سو دویدم، شادی ندیدم
آتش اثرم، آتش اثرم، شمع سحرم من، آه
وز باد صبا، در دشت جنون، سرگشته ترم من
دیگر ز جانم ای غم چه خواهی؟هستی چه باشد؟
آشفته خوابی...نقش فریبی...موج سرابی
نخل محبت پژمرده شد کو؟فیض نصیبی،اشک سحابی
آتش اثرم، آتش اثرم، شمع سحرم من،آه
وز باد صبا در دشت جنون سرگشته ترم من
دیگر ز جانم ای غم چه خواهی؟
از داغ هجران...چون اشک لرزان
افتاده ام من...بر خاک راهی
دیگر ز جانم ای غم چه خواهی، ای غم چه خواهی

رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
 

گریم دور از رویت

گریم دور از رویت های های

لرزم چون گیسویت وای وای

مدهوشم از غم سر مستم بی می

میسوزم چون گل مینالم چون نی

هر کجا روم تویی در برابرم

آرزوی من بیا یک شب از برم

خون دل نوشم چون دریا جوشم در هوای تو

در شعرم پنهان در اشکم پیدا جلوه های تو

دارم از دل با آن لب پیغامی

لطفی ،قهری ،کامی یا دشنامی

گر دوست روزی با من همرهی کند

کان لب یک شب گرمی با رهی کند

رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

دل دیوانه

پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن

تو ای ناکام،دل دیوانه

با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام،دل دیوانه

با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او  دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو،دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام،دل دیوانه

رهی معیری

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 بیات اصفهان

عاشقم مـن ، عاشقی بی‌قـرارم          کس ندارد ، خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من بـه لبخندی ، از تـو خـرسندم      مِهـر تو ای مه ، آرزومندم      بـــــر تـــــو پــابـنـــدم
 از تـو وفــا خواهم           من زخدا خواهم            تا به‌رهت بازم ، جان
تـا بـه‌تـو پیـوستم          از همه بگسستم           برتو فدا سازم ، جان

 عاشقم مـن ، عاشقی بی‌قـرارم          کس ندارد ، خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من بـه لبخندی ، از تـو خـرسندم      مِهـر تو ای مه ، آرزومندم      بـــــر تـــــو پــابـنـــدم
خیز و با من ، در افق‌ها سفر کُن          دلنوازی ، چون نسیم سحر کُن
 ساز دل را ، نغمه‌گر کُن          همچو بلبل ، نغمه سر کُن
 نغمه‌گر کُن ، همچو بلبل ، نغمه سر کُن

رهی معیری 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

کعبه ی حسن

لاله رویی،فتنه جویی،نوگلی،نوشین لبی،سلسله مویی

دلفریبی شیوه ی چشم سیاهت،دل من مست نگاهت

صبح شادی رخ ماهت،دل من مست نگاهت

یادم از عشق تو بود اشکی و آهی

دارم ازدست غمت روز سیاهی

لب فروبستی وخوانم سخن ازچشم سیاهت

صبح شادی رخ ماهت دل من مست نگاهت

کعبه ی حسنی و صد قافله دل سوی تو آید

گلبن نازی و ازلاله وگل بوی تو آید

رهی معیری

 

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

 از تو باشد مستی من

 

بس که عشقت در دل من فکند آتش ای پری

لاله روید از دل من چو به خاک من بگذری

بی تو ای گل در دل ما اثری نکند ساغری

گل ندارد بوی وفا تو بیا که ز گل بهتری

از تو باشد مستی من که مرا نوشین باده ای

وز تو باشد هستی من که به دل گرمی  داده ای

تار مویت بسته مرا بگشا ز کرم پای من

خسته ام از خار جفا چو وفا نکنی وای من

چشم لطفی نه تو را نه مرا در دل طاقتی

بی وفایی صنما به وفاداران رحمتی

رهی معیری

 

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

گوشه‌ی چشمی به ما کن
 

گوشه‌ی چشمی به ما کن
درد اسیــــــــــران دوا کـن

 شمع سحرگه چون فشاند

 قطـره‌ی اشکـی یاد ما کن

 ای لب نوشین تو صد چشمه‌ی بقا

 ساز طـرب ساز و شبی از درم درآ

 یا مده ای راحت‌جان وعده‌ای مرا، یا وفا کن

 داغ حسـرت جان‌گـداز است

 چاره‌ی ما سوز و ساز است

 نالـه‌ی آتشیــن سـرکن ای دل
وز جدایی چـو نی شکوه‌ها کن

 جانـم آمـد بر لـب ای گل

 از نگاهی امشب ای گل

 چاره‌ی عاشق بینوا کن

 د‌ین و دل و جان و جهانم تویی تویی

 آن‌کـه بـود فتنـه‌ی رویـــت منم منم

 وان که بود شادی جانم تویی تویی

 رحمتـی بـر خستـه جـانـی مبتـلا کن

 چون بروید در بهاران لاله‌ای یاد ما کن

 رهی معیری

 

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

 داغ حسرت

 

 ز داغ حسرت در آتشم چو لاله امشب
دمی نیاساسم از غمت ز ناله امشب
بیا که بی آتشین لبت ز نامرادی
چو لاله نوشم ز خون دل پیاله امشب
مایه نازی، نغمه سازی، ز دلنوازی
فکر دلها کن، چاره ما کن، که چاره سازی
گلی نروید در این چمن به رنگ و بویت
فروغ شبهای ما بود ز شمع مویت
به لب رسد جان بی دلان ز آرزویت
لطف یزدانی، صبح خندانی،به دل ستانی
گلبن حسنی، چشمه نوری، امید جانی

 رهی معیری

 

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

عشق نو

باز دل زارم عاشق شد به مه مشکین مویی
آه که پریشان دل گشتم ز پریشان گیسویی
از نگاه ماهی دل از کف دادم
در کمند زلفی به دام افتادم
آتشی فتاده بر جانم از نو
کرده نو گلی پریشانم از نو
برده دلم روی مهی
گردش چشم سیهی
فسونگر یاری
پری رخساری
ای دل ز عشق خوبان جز محنت دگر چه دیدی
کز نو ز یک نگاهی جان دادی بلا خریدی
خون شوی دلا که از نو مرا در آتش عشق افکندی
دل به کار عاشقی بستی و ز عیش و راحت برکندی
دل من
به عشق روی مهش
ز حسرت نگهش
چو لاله از غم خون گردد
کنم از
ستیزه خویی او
فغان چو لاله فزون
جفای او افزون گردد
سپه غم بر من تازد
دل من از پای اندازد
شب هجران جانم سوزد
غم دوری کارم سازد
چو زلف او شود پریشان احوالم
رهی معیری
 


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام