استاد رهی معیری

رحلت پیامبر اکرم(ص)
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠
 

 بیست و هشتم صفر رحلت پیامبر اکرم صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله‏ وسلم و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بر مسلمانان و عاشقان دین مبین اسلام تسلیت باد.

 رهی معیری در ستایش پیامبر اکرم (ص) 

غیرت زهره بود عارضِ چون مشتریش/گشته خَلقی چو منِ سوخته دل ، مشتریش 

پَریَش زاده و حوریشْ بپرورده به ناز/زهره آموخته، افسونگری و دلبریش

از بُتِ آذریش، فرق بنتوانی داد/نه عجب سَجده برم گر چون بُتِ آذریش

از مِیِ احمریم مست کند افزون تر/گر ببوسم لبِ همرنگ مِیِ احمریش

چنبری گشت مرا از غم و اندُه، بالای/در فراق سر زلف سیه چنبریش

سوسن تازه دمید از رخِ چون برگ گلش/سنبل سوده بود گرد دو لاله طریش

عنبر و غالیه ز انگشت ببویی هموار/کاوی اَر یکره، جعد سیهِ عنبریش

با چنان ابروی خونریر چه خوانم؟ خوانم/آهویِ شیر شکار و صنم لشگریش

با چنان خویِ‌دل آزار چه گویم؟ گویم/آیتِ جور و خداوندِ ستم گستریش

دزدِ غارتگر دل باشد و دارم سرِ آنک/شِکوه بر شه بَرم از دزدی و غارتگریش

شاه دین، خواجه لولاک، محمّد که دو کون/برمیان بسته چو جوزا، کمرِ‌چاکریش

سَرور عالم و خواجه ی دوجهان، آن که خدای/کرده فُرقانِ‌مبین، معجزِ پیغمبریش

بنده درگه هم ثابت و هم سیّارش/تابع فرمان، هم زهره و هم مشتریش

هر سری حلقه فرمانبریش کرد به گوش/چرخ در گوش کُند حلقه فرمانبریش

شعر من گر شده جان پرور و شیرین، نه عجب/این همه یافتم از یُمن ثنا گستریش

تا شود باغ چو بُتخانه چین، فصل بهار/تا کُند ویران، بیدادِ مهِ آذریش

مر عدویش را، از بزمِ جان بهره ملال/پُر ز خون باد قدح، جایِ میِ احمریش

مََر مُحبّش را، دوران فلک باد به کام/همه شب خفته در آغوش، بتی چون پریش

 رهی معیری

 اردیبهشت ماه 1311

 

  

همچنین شهادت امام رضا علیه السلام تسلیت باد.

 

رهی معیری در ستایش امام رضا (ع)

 

شبی در حرم قدس

دیده فرو بسته ام از خاکیان/تا نگرم جلوه افلاکیان
شاید از این پرده، ندایی دهند/یک نفسم، راه به جایی دهند
ای که بر این پرده خاطر فریب/دوخته ای دیده حسرت نصیب
آب بزن، چشم هوسناک را/با نظر پاک ببین ،پاک را
آنکه در این پرده ، گذر یافته است/چون سحر از فیض نظر یافته است
خوی سحرگیر و نظر پاک باش/راز گشاینده ی افلاک باش
خانه ی تن، جایگه زیست نیست/در خور جان فلکی نیست، نیست
آنکه تو داری سر سودای او/برتر از این پایه بود، جای او
چشمه ی مسکین، نه گهر پرور است/گوهر نایاب، به دریا دَر است
ما که بدان دریا، پیوسته ایم/چشم ز هر چشمه، فرو بسته ایم
پهنه ی دریا، چو نظرگاه ماست/چشمه ی ناچیز، نه دلخواهِ ماست
پرتو این کوکب رخشان نگر/کوکبه ی شاه خراسان نگر
آینه ی غیب نما را ببین/ترک خودی گوی و خدا را ببین
هر که بر او نور"رضا" تافته است/در دل خود، گنج رضا یافته است
سایه ی شه، مایه ی خرسندی است/مُلک"رضا" ملک رضامندی است
کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟/نافه کجا؟ بوی نسیمش کجا؟
خاک ز فیض قدمش، زر شده/وز نفسش، نافه معطر شده
من کیم؟ از خیل غلامان او؟/دست طلب سوده به دامان او
ذره ی سرگشته خورشید عشق/مرده، ولی زنده جاوید عشق
شاه خراسان را، دربان منم/خاک در شاه خراسان منم
چون فلک آئین کهن ساز کرد/شیوه ی نامردمی، آغاز کرد
چاره گر از چاره گری باز ماند/طایر اندیشه، ز پرواز ماند
با تن رنجور و دل ناصبور/چاره از او خواستم از راه دور
نیمشب، از طالع خندان من/صبح برآمد، ز گریبان من
رحمت شه، درد مرا چاره کرد/زنده ام از لطف، دگر باره کرد
باده ی باقی، به سبو یافتم/واینهمه از دولت او یافتم

رهی معیری

مشهد، اول تیر ماه 1347

منظومه ی بالا را رهی هنگامی که برای بازیافتن تندرستی خود به استان حضرت امام رضا (ع) مشرف شده بود سروده است.

 

 

اثری زیبا از استاد غلامحسین امیرخانی

رباعی زیر را شادروان یدالله بهزاد در وصف استاد امیرخانی سروده اند.  

خط من

سویت چو قلم به سر شتابد خط من  

وز خاک درت روی نتابد خط من  

پا بر سر نامه ننهد از سر ناز  

گر تربیت از کلک تو یابد خط من

یدالله بهزاد 


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام