استاد رهی معیری

سوز و ساز
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
 

  اثر طبع آقای رهی معیری

 سوز و ساز

 

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم‌

بی‌تو ای آرام جان،یا ساختم یا سوختم‌

 پای تا سر ناز من،ای شمع بزم افروز غیر

 بی‌تو چون شمع سحرگاهی سراپا سوختم

 آتشم بر جان و بر لب خنده بود از شرم غیر

بی‌تو ای گل،گاه پنهان گاه پیدا سوختم‌

 سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون شمع،از گرمی بهرجا سوختم‌

 همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب‌

سوختم در پیش مه‌رویان و بیجا سوختم‌

 سوختم از آتش دل در میان موج اشک‌

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم‌

 شمع و گل هم هرکدام از شعله‌ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم‌

 جان پاک من،رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود،عالمی را سوختم

 رهی معیری 

 

اثر طبع آقای هادی رنجی

 

استقبال از غزل آقای رهی

 

دوش از بی مهری آن ماه ‌سیما سوختم‌

با کمال تشنه کامی پیش دریا سوختم‌

 آنکه با هجران بامید وصالش ساختم‌

در کنارش ز آتش شرم تمنا سوختم‌

 حسرت خورشید دیدار رخش دارم هنوز

گرچه از تاب رخش گاه تماشا سوختم‌

 سوختم اما نبودم شمع‌سان یکجا مقیم‌

چون چراغ کاروان هر شب بصد جا سوختم‌

 خصم جان خویشتن چون آتش افسرده‌ام‌

لاله‌وش ز آنرو دل ناشاد خود را سوختم‌

 منکه دانی ز آتش قهرش دلم جائی نسوخت‌

با رقیبان گرم صحبت بود و اینجا سوختم‌

 گفت روز میشوی فردا ز وصلم کامیاب

شام‌ها در انتظار صبح فردا سوختم‌

 گرچه دارد عاشق دلداده از اندازه بیش‌

ز آتش هجرش من دلخسته تنها سوختم

  عشق بی‌پروا سبب شد تا میان انجمن‌

گرد شمع عارضش پروانه ‌آسا سوختم‌

 با«رهی»همراه در این معنیم«رنجی»که گفت‌

آنقدر با آتش دل،ساختم تا سوختم‌

هادی رنجی

 منبع:نشریه دانش تیرماه 1328 شماره 4


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام