استاد رهی معیری

زندان خاک
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸
 

 غزل زیر را را رهی معیری برای دوستان شاعر خویش،احمد گلچین معانی و امیری فیروزکوهی سروده است.

 زندان خاک
با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم، که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم، از چه گشتم صید خاک؟
تیره بختی بین، کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بُستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم، از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم، از نارسائی های بخت
سبزه ی بی طالعم، در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم، مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم، ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم، یا کجا یابم قرار؟
برگ خشکم ، در کفِ باد صبا افتاده ام
برمن ای صاحبدلان رحمی، که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام، از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم «رهی» بی روی " گلچین" و " امیر "
در فراق همنوایان، از نوا افتاده ام

رهی معیری

احمد گلچین معانی:شاعر،نویسنده،پژوهشگر،کتاب شناس معاصر 

جز نسخه ی احوال کسان پیش ندارم

هرگز نظری بر ورق خویش ندارم

گلچین معانی

 

امیری فیروزکوهی:شاعر و ادیب سخنور معاصر

 

از خار و سنگ نیز ندیدم حمایتی

بیکس ترم ز شاخه ی در سنگ رسته ای

امیری فیروزکوهی 


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام