استاد رهی معیری

به یاد رهی معیری

این دوبیتی را منوچهر قدسی کارمند وزارت اطلاعات اصفهان برای رهی معیری سروده اند:

دوبیتی با خط زیبای منوچهر قدسی:

 

سخن سرای هنرمند نامدار رهی

چو از جهان شد و اندر جنان گرفت مقام

سرود از پی تاریخ رحلتش قدسی:

بشد رها رهی از بند و محنت ایلم

 

منوچهر قدسی-اصفهان_1347

 

 

منوچهرقدسی شاعر، نویسنده، خوشنویس، هنرمند، محقق، مولف، مدرس، ادیب و پژوهشگر ایرانی در بهمن ماه سال 1312 هجری شمسی در اصفهان چشم به جهان گشود و در سی ام آبان سال 1375 در سن شصت و سه سالگی در زادگاهش دیده از جهان فروبست.

---------------------------------------------------------------------------------------------

شمع سحرگهی

سالها پیش از این در آن ایام/که مرا بود خاطری آرام

رهی آن شاعر سخن پرداز/در فن شاعری بلندآواز

ناگهانی به نزد من آمد/خنده بر چهره در سخن آمد

گفت با من گر از جهان رفتم/همچونان گردی از میان رفتم

چون سخن گویی و رسا گویی/گر که در مرگ من رثا گویی

از تو خواهم که در عزای رهی/مصرعی گویی از برای رهی

مصرعی را که گفته ام از پیش/از برای زمان رحلت خویش

گفتم ای دوست چیست آن مصراع/که تو را گویم از برای وداع

گفت برگو که ای رهی رفتی /همچو شمع سحرگهی رفتی

در میان من و رهی عزیز /گشت حاکم سکوت درد آمیز

نگهش را به چهره ی من دوخت/زان نگه تار و پود جانم سوخت

متحیر که از همه شعرا /از چه روی برگزیدست مرا

این سخن گفت و رفت با خنده/با قد و قامتی برازنده

نه در او بود اثر ز بیماری/نه غمی از برای غمخواری

بعد از آن روز و بعد از آن ایام/مرضی بی علاج و بدفرجام

دامن اوستاد را بگرفت/جان آن زنده یاد را بگرفت

غزلش چون سروده هایش نغز/همه ی شعرهای او پرمغز

زهره خنیاگر غزلهایش/در سخن پایگاه والایش

گر که او رفت از این سرای سپنج/ما بماندیم با مصیبت و رنج

این زمان گویم ای رفیق شفیق/رفتی از این جهان زهی توفیق

گرچه بی ما به این سفر رفتی

خوش به حالت که زودتر رفتی

نواب صفا

 

منبع :مصاحبه رادیویی

  --------------------------------------------------------------------------------------------

 خانم "گلرخ معیری" برادر زاده ی رهی از خاطرات کودکیش می گوید:

 آن روزها که تازه خواندن و نوشتن آموخته بودم،شعری از رهی را در روزنامه دیدم که اینگونه آغاز می شد:

 من کیستم؟ز مردم دنیا رمیده ای

 با تمام شیطنت کودکانه،نامه ای به عمو نوشتم و گفتم:تو چطور نمی دانی که هستی؟تو عموی من و نوه ی معیرالممالک هستی.در همان زمان رهی هم کارت پستالی را که عکس دو گربه ی ملوس روی آن بود،برایم فرستاد و پشت آن نوشت:

  

ای گلی! ای راحت جان عمو

ای گل رویت گلستان عمو

چشم تو میشی چو این پیشی بود

گربه را با تو مگر خویشی بود

گربه ات دادم که شیطانی کنی

 بهر بابا گربه رقصانی کنی

  منبع:پژوهش نامه فرهنگ و ادب

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

24 آبانماه سالروز درگذشت شادروان رهی معیری را گرامی می داریم.

 سرود هستی

 خون شد دل گل به لاله زاران

چون لاله ز داغ گل عذاران

هــر صبح شود به باغ پرپر

صد ها گل ناز ناز پرور

گل های بهشتی سمن بوی

وز شعله ی عشق آتشین روی

امروز هم از چمن گلی رفت

وز دامن باغ بلبلی رفت

آن چشم و چراغ انجمن کو؟

استاد مسلم سخن کو؟

یاران ادب چرا خموش اند

ماتم زده و سیاه پوش اند

از چیست به چهره های خسته

ذرات غبار غم نشسته

باریده ز دیده نم نم اشک

بنشسته مژه به شبنم اشک

چون نادره شاعر زمان رفت

سیمرغ بلند آشیان رفت

آن سمبل شعر و شاعری مرد

استاد سخن معیری مرد

آوخ که رهی ز جمع ما رفت

با امر خدا سوی خدا رفت

ای خامه ی نغز تو گهر ریز

وی خط تو عود و عنبر آمیز

ای شعر تو بند بند او پند

وی پند تو شهد و شکر و قند

از چشمه ی خضر آب خورده

با گیسوی حور تاب خورده

دیباچه ی دفتر معانی

مواج چو آب زندگانی

هر شعر تو مشعلی فروزان

وز آتش عشق گرم و سوزان

هر بیت تو چون سرود هستی

لبریز ز شور عشق و مستی

دیوان تو مشک و عود و عنبر

گنجینه ی گونه گونه گوهر

نقاش ولی چو دست مانی

بخشیده به نقش،زندگانی

رفتی تو و شور انجمن رفت

وان آب و طراوت از سخن رفت

ای روی نهفته در دل خاک

وی کرده چو غنچه پیرهن چاک

ما را دل و دیده بی تو خون است

حال تو به زیر خاک چون است

بعد از تو به باغ گل مماناد

بلبل غزلی ز گل مخواناد

رفتی تو و ماند جاودانه

از طبع "ریاضی"این ترانه

 

محمد علی ریاضی یزدی

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

ای رهی

 ای رهی! ای صاحب ذوق سلیم‌/شعر نو را داده‌ای سوز قدیم‌

بوده‌ای تو محرم آئین عشق‌/ساز کردی نغمهء دیرین عشق‌

گرچه خنک شاعری پا در گل است‌/شعر تو سرمایهء اهل دل است‌

با دم گرمت بدور پهلوی‌/ جان نو دادی بشعر فارسی‌

ای سراپا نغمهء ساز غزل‌/ خوش نوائی!از نیستان ازل‌

همنوای سعدی و حافظ:رهی!/ صائب تبریز را هم همدمی‌

امتزاج رنگ گلهای جهان‌ شعر تو/هم بوستان هم گلستان‌ شعر تو

آبیست از جوی ازل‌/ من ندیدم کهنه و نو در غزل‌

فارغ از قید زمان،بند مکان‌ /جوی آب زندگی باشد روان‌

آشنا پنداشتی حرف مرا/ این بود اعجاز عشق بی‌ریا

نغمهء عشقم بگوشت آشناست‌/ این نوا را اول و آخر کجاست‌

حرف کوتاه،داستان من دراز /می نگنجد در بیان سوز و گداز

 دکتر خواجه عبد الحمید عرفانی

 

نعمه ی عشق

گهی از غم چو دریا در خروشم‌

گهی چون غنچه از حیرت خموشم‌

چو عرفانی سراید نغمهء عشق‌

نوای آشنا آید بگوشم

رهی معیری

 

منبع:مجله زبان و ادبیات " هلال" - بهمن 1347 - شماره 87

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 شعر زیر را ابراهیم صهبا به مناسبت بازنشستگی رهی معیری سروده است:

در گوش رهی شاعر آزاده بگفتم 

ای در ره تو سیم تنان دسته به دسته

با طبع لطیف و نفس گرم تو بازست

بر روی تو هرجا که بود یک در بسته

امروز شنیدم که پس از محنت بسیار  

از خدمت دولت شده ای باز نشسته

از پرسش من کرد چو گل خنده و گفتا 

دانی که رهی طرفی از این باغ نبسته

افسوس که عمری با بطالت گذراندیم

از کار مکرر شده وامانده و خسته

صد شکر که از بند مصائب شدم آزاد

از دولت فرخنده و اقبال خجسته

دولت اگر از خدمت خود کرد معافم

از خدمت خوبان نشوم بازنشسته

ابراهیم صهبا

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

فیضی کابلی در ستایش رهی معیری:

 

کسی که روح من و مالک دل است تویی

قلمرو سخن از تست ، آزمودم من

 

 


 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام