استاد رهی معیری

شب زنده دار
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
 

شب زنده دار
خاطر بی آرزو، از رنج یار آسوده است
خار خشک، از منّت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغاگر، غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن، فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد، کوهسار آسوده است
کج نهادی پیشه کن، تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سر آمد، یک دم آخر دیده بر هم نه «رهی»
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

رهی معیری


 

 
زندان خاک
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸
 

 غزل زیر را را رهی معیری برای دوستان شاعر خویش،احمد گلچین معانی و امیری فیروزکوهی سروده است.

 زندان خاک
با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم، که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم، از چه گشتم صید خاک؟
تیره بختی بین، کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بُستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم، از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم، از نارسائی های بخت
سبزه ی بی طالعم، در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم، مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم، ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم، یا کجا یابم قرار؟
برگ خشکم ، در کفِ باد صبا افتاده ام
برمن ای صاحبدلان رحمی، که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام، از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم «رهی» بی روی " گلچین" و " امیر "
در فراق همنوایان، از نوا افتاده ام

رهی معیری

احمد گلچین معانی:شاعر،نویسنده،پژوهشگر،کتاب شناس معاصر 

جز نسخه ی احوال کسان پیش ندارم

هرگز نظری بر ورق خویش ندارم

گلچین معانی

 

امیری فیروزکوهی:شاعر و ادیب سخنور معاصر

 

از خار و سنگ نیز ندیدم حمایتی

بیکس ترم ز شاخه ی در سنگ رسته ای

امیری فیروزکوهی 


 

 
ساز محجوبی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱
 

 

 یکم فروردین ماه سالروز درگذشت استاد مرتضی محجوبی را گرامی می داریم.

مثنوی زیر را رهی معیری برای دوست هنرمند خویش مرتضی خان محجوبی سروده است:

ساز محجوبی
آنکه جانم شد نوا پرداز او
می سرایم قصه ای از ساز او
ساز او، در پرده گوید رازها
سر کند در گوش جان آوازها
بانگی از آوای بلبل، گرم تر
وز نوای جویباران، نرم تر
نغمه ی مرغ چمن، جان پرور است
لیک در این ساز، سوزی دیگر است
آنچه آتش، با نیستان می کند
ناله او،با دلم آن می کند
خسته دل داند، بهای ناله را
شمع داند، قدر داغ لاله را
هر دلی از سوز ما، آگاه نیست
غیر را در خلوت ما، راه نیست
دیگران، دل بسته ی جان و سرند
مردم عاشق، گروهی دیگرند
شرح این معنی، ز من باید شنید
راز عشق از کوهکن باید شنید
حال بلبل، از دل پروانه پُرس
قصه دیوانه، از دیوانه پُرس
من شناسم، آه آتشناک را
بانگ مستانِ گریبان چاک را
چیستم من؟ آتشی افروخته
لاله ای از داغ حسرت سوخته
شمع را در سینه سوز من مباد
در محبت، کس به روز من مباد
سودم از سودای دل، جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست
خسته از پیکان محرومی، پَرم
مانده بر زانوی خاموشی، سرم
عمر کوتاهم، چو گل بر باد رفت
نغمه ی شادی مرا از یاد رفت
گر چه غم در سینه ی خاکم بَرَد
ساز محجوبی، بر افلاکم برد
شعله ای چون وی جهان افروز نیست
مرتضی، از مردم امروز نیست
جان من، با جان او پیوسته است
زآنکه چون من از دو عالم رسته است
ما دو تن در عاشقی پاینده ایم
تا محبت زنده باشد، زنده ایم
رهی معیری
فروردین ماه 1316


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام