استاد رهی معیری

عکس رهی و حبیب یغمایی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱
 

رهی معیری و حبیب یغمایی

حبیب یغمایی: (زاده ۱۲۸۰ خورشیدی در خور ناحیهٔ جندق از بخش خور و بیابانک - درگذشتهٔ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۳ تهران)، محقق ادبی، روزنامه نگار، و شاعر ایرانی.

تصویری از مزار ایشان و شعر زیبای حک شده بر سنگ مزار وی


 

 
گنجینه ی دل
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩
 

 

گنجینه ی دل

چشم فرو بسته اگر واکنی
در تو بود، هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر، نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته، طبیب تو نیست
از تو بود، راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو، پرستار تو
همدم خود شو، که حبیبت خودی
چاره ی خود کن، که طبیب خودی
غیر، که غافل ز دل زار توست
بی خبر از مصلحت کار توست
بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا؟
بی خبر از خویش، چرایی چرا؟
صید، که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او، دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بود جای تو، ای وای تو
خواجه مقبل، که ز خود غافلی
خواجه نه ای، بنده نامُقبلی
از ره غفلت، به گدایی رسی
ور به خود آیی، به خدایی رسی
پیر تهی کیسه ی بی خانه ای
داشت مکان، در دل ویرانه ای
روز، به دریوزگی از بخت شوم
شام، به ویرانه درون همچو بوم
گنج زری بود در آن خاکدان
چون پری از دیده ی مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم و رنج بود
گنج صفت، خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج که در خانه داشت
عاقبت از قافه و اندوه و رنج
مَرد گدا مُرد و نهان ماند گنج
ای شده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد، دل آگاه تو
گوهر تو، اشک سحرگاه تو
مایه ی امید، مدان غیر را
کعبه حاجات، مخوان دیر را
غیر ز دلخواه تو، آگاه نیست
زآنکه دلی را به دلی راه نیست
خواهش مرهم، ز دل  ریش کن
هر چه طلب می کنی از خویش کن

رهی معیری


 

 
اهدا
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳
 

 اهدای رهی معیری با دست خط خود ایشان


 

 
گنجینه ی گوهر
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٢
 

مکاتبه ای منظوم

استاد خلیلی افغانی و رهی معیری

این دسته گل را که پرورده اندیشه ی خونین من است به شاعر برگریده‌ و سخن‌سرای توانای ایران که غزل‌های آبدارش گل سرسبد ادبیات پارسی‌ است،یعنی بدوست گرانمایه و عزیز و بزرگوارم«رهی معیری»هدیه‌ میکنم.

با این چند شعر شکسته،که در طی راه بهم پیوسته،البته ارادت و محبت من و همه یاران افغانی وی،ارمغانی خزان‌ناپذیر است.

مخلص خلیلی افغانی 18 سنبله 1347

***

گنجینه ی گوهر

نوبهار هزار خرمن گل‌

کلک چون نوبهار تست،رهی

ابر نیسان گلزمین سخن

مژه ی اشکبار تست،رهی

برشو از جا،که شاهد معنی

سخت در انتظار تست،رهی

سر کن آن خامه را،که مرغ ادب

پای‌بند شکار تست،رهی

در سپهر سخن،چو بدر منیر

غزل تابدار تست،رهی

نه غزل،بل هزار گنج گهر

در جهان یادگار تست،رهی‌

مخور انده،که خاطر یاران

همه‌جا غمگسار تست،رهی

پاسخ رهی:

دردا که نسیت جز غم و اندوه،یار من‌

ای غافل از حکایت اندوه‌بار من‌

گر شکوه‌ای سرایم از احداث روزگار

رحم آوری به روز من و روزگار من

رنج است بار خاطر و زاریست کار دل‌

این است از جفای فلک کاروبار من

رفت آن زمان که نغمه‌طرازان عشق را

آتش بجان زدی،غزل آبدار من

شیرین ز میوه ی سخنم بود کام خلق

دردا که ریخت باد فنا برگ‌وبار من‌

عمری چو شمع در تب‌وتابم،عجب مدار

گر شعله خیزد از جگر داغدار من‌

ور زانکه همدمیست مرا،دلنشین غمی اسخ‌

پاینده باد غم،که بود غمگسار من

پیک مراد،نامه ی جان‌پرور ترا

آورد و ریخت خرمن گل در کنار من

یک آسمان ستاره و یک کاروان گهر

افشاند بر یمین من و بر یسار من

شعری به تابناکی و نظمی به روشنی‌

مانند اشک دیده ی شب‌زنده‌دار من‌

دیگر به سیر باغ و بهارم،نیاز نیست‌

ای بوستان طبع تو،باغ و بهار من

***

بردی گمان،که شاهد معنی است ناشکیب

در انتظار خامه ی صورت نگار من

غافل،که با شکنجه ی این درد جانگداز

غیر از اجل،کسی نکشد انتظار من

***

فرداست ای رفیق،که از پاره‌های دل

افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من

فرداست کز تطاول گردون رود بباد

تنها نه جان خسته که مشت غبار من

وین شکوه‌ها که کلک من از خون‌دل نگاشت

بر لوح روزگار،بود یادگار من

 

 23 شهریور1347 رهی معیری 

 

منبع:مجله وحید مهرماه1347شماره58


 

 
طبیب و بیطار
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٤
 

آقای دکتر داریوش صبور انگیزه رهی معیری را از سرودن این شعر این گونه بیان می کند:

"روزی که برای دیدن رهی به اداره پیشه و هنر در خیابان نادری(جمهوری)رفتم،متوجه شدم که رهی از دل دردی رنج می برد.به من گفت با وجودی که نزد طبیبانی بسیار رفتم،بهبودی حاصل نشده.قرصی به او دادم و پس از چند روز که دوباره او را دیدم،اظهار سلامتی کامل کرد و گفت در قبال لطفی که به من کردی شعری برایت سروده ام.من هم که در آن زمان مسؤول مجله ی دنیای جدید بودم،این قطعه را که نماینده ذوق چشم گیر رهی بود،چاپ کردم،هر چند پس از آن نیز انتقادهایی از رهی شد."

طبیب و بیطار

عمری از جور چرخ مینا رنگ

رنجه بودم ، ز رنج بیماری

یافت آئینه وجودم زنگ

از  جفای  سپهر  زنگاری

تار شد ، دیدگان روشن بین

زرد شد ، چهرگان گلناری

همچو موشی نحیف گشت و نزار

تن  فربه  چو گاو  پرواری

آزمودم همه طبیبان را

در  شفاخانه های بهداری

کار آن جمله و طبابتشان

کار  بوزینه  بود  و  نجاری

نه حکیمی ، خبر ز حکمت داشت

نه پرستاری ، از پرستاری

پیش بیطار رفتم آخر کار

چاره ای خواستم ز ناچاری

و آن شفا بخش دام و دد ، بگرفت

دستم  و رستم از گرفتاری

بی  تأمل  علاج  دردم  کرد

تن ز غم رست و من ز غمخواری

طرفه بین ، کز طبیبم آن نرسید

که   ز  دانای  فن   بیطاری

یا من از خیل چارپایانم

یا طبیبان از هنر عاری

رهی معیری

 

 

 منبع:پژوهش نامه فرهنگ و ادب 1387


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام