استاد رهی معیری

بهار
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
 

 

بهار
نوبهار آمد و گل سر زده، چون عارض یار
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار
با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار
لاله وَش باده به گلزار بزن با دلبر
کز گل و لاله بُوَد چون رخ دلبر گلزار
زلف سنبل شده از بادِ بهاری درهم
چشم نرگس شده از خواب زمستان بیدار
چمن از لاله نو رسته بُوَد چون رخ دوست
گلبن از غنچه سیراب بُوَد چون لب یار
خنده کُن خنده، چو سوری ز طرب با دلبر
مست شو مست، چو نرگس به چمن با دلدار
روزِ عید آمد و هنگامِ بهار است امروز
بوسه ده ای گل نو رُسته که عید است و بهار
گل و بلبل همه در بوس و کنارند ز عشق
گل من، سرمکش از عاشقی و بوس و کنار
گر دل خَلق بُوَد خوش که بهار آمد و گُل
نوبهار منی ای لاله رخِ گل رخسار
ماه را با رُخت ای سرو نباشد پرتو
سرو را با قدت ای ماه نباشد مقدار
خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید
جای عیدی تو به من بوسه ده ای لاله عذار

رهی معیری


 

 
عشق
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤
 

 

رهی استاد عشق است:

 استاد عشقم ، بنشین و برخوان

درس محبت در مکتب من

 

ماندگاری عشق مجنون وارش را که بیش از تداوم هستی اوست چنین می سراید:

 

تار و پود هستی ام بر باد رفت ، اما نرفت

عاشقی ها از دلم ، دیوانگی ها از سرم

 

منبع نوشته : پژوهش نامه ادب غنایی


 

 
تیر نگاه
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
 


 

 
بهشت آرزو
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥
 

 

بهشت آرزو
بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل، بهشتِِ آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی، ره به کویی یافتم
خاطر از آئینه ی صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پاکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز، آفتِ پروانه شد
سوخت جانم، تا حریف گرم خوئی یافتم
بی تلاش من، غم عشق توام در دل نشست
گنج را در زیر پا، بی جستجویی یافتم
های های گریه، در پای توام آمد به یاد
هر کجا شاخ گُلی، بر طرف جویی یافتم
تلخکامی بین، که در میخانه ی دلدادگی
بود پُر خونِ جگر، هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
یک جهان دل بسته بر هر تار موئی یافتم
ننگ رسوایی «رهی» نامم بلند آوازه کرد
خاک راهِ عشق گشتم، آبرویی یافتم

رهی معیری 


 

 
شمع شبستان
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸
 

شمع شبستان

ای رهی تنها نه از داغت دل ما سوختی

رفتی و از ماتم خود عالمی را سوختی

داشتی آتش درون سینه پنهان جای دل

با غم جانسوز خود یا ساختی یا سوختی

سالها روشنگر بزم ادب بودی ولی

همچو اختر در دل تاریک شبها سوختی

ساختی با رنج تنهایی و با اندوه و درد

روز و شب در خلوت اندیشه تنها سوختی

داشتی یک عمر بر دل داغ گل رویان شهر

چون چراغ لاله در دامان صحرا سوختی

آتش سرد سخن بار دگر شد از تو گرم

این شرار سینه سوز افروختی تا سوختی

آخرین شمع شبستان غزل بودی رهی

آخر از آتش زبانی ها سراپا سوختی

دکتر محمد سیاسی
  


 

 
هم نفس
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳
 


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام