استاد رهی معیری

شمع خاموش
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
 


 

 
ستاره ی خندان
نویسنده : حسین - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
 

به پاس عنایات بی دریغ و کریمانه ی جناب سردار فیض محمد خان (فیضی کابلی) نغمه پرداز بلند آوازه ی افغانستان این اثر ناچیز را به ایشان تقدیم می کنم.رهی معیری

ستاره ی خندان
به گوش همنفسان، آتشین سرودم من
فغان مرغ شبم، یا نوای عودم من؟
مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند
اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من
مخور فریب محبّت، که دوستداران را
به روزگار سیه بختی، آزمودم من
به باغبانی بی حاصلم بخند، ای برق
که لاله کاشتم و خار و خس درودم من
نبود گوهر یکدانه ای در این دریا
وگرنه چون صدف آغوش می گشودم من
به آبروی قناعت قسم، که روی نیاز
به خاکپای فرومایگان، نسودم من
اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره ی خندان لبم، که بودم من
گیاه دشت جنون خرّم از من است، «رهی»
که از سرشک روان رشک، زنده رودم من
به یاد فیضی و گلبانگ عاشقانه ی اوست
اگر ترانه ی مستانه ای سرودم من
رهی معیری


 

 
حاصل مهربانی
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 

حاصل مهربانی
بگذشت چو نسیم بهاری، جوانیم
طی شد چو عمر لاله و گل، زندگانیم
نامهربان شو ای دل خونین، که در جهان
شد خصم زندگانی من، مهربانیم
ای بهتر از جوانی و ای خوشتر از امید
طی گشت در امید وصالت، جوانیم
بی روی چون بهار تو ای نو گل وجود
زرد و شکسته رنگ رنگ چو برگ خزانیم
تا کی به بزم غیر بدان رویِ آتشین
بنشینی و بر آتش حسرت نشانیم؟
بازآ که سنگ خاره و گل خنده می کنند
بر سُست عهدی تو و بر سخت جانیم
از فیض وصف آن لب شیرین بُوَد که من
با کام تلخ، شهره به شیرین زبانیم
بی دوست چیست حاصلی از زندگی«رهی»؟
ای نیست باد، بی رخ او زندگانیم
رهی معیری


 

 
ابراهیم صهبا به مناسبت بازنشستگی رهی معیری
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 

 شعر زیر را ابراهیم صهبا به مناسبت بازنشستگی رهی معیری سروده است:

در گوش رهی شاعر آزاده بگفتم 

ای در ره تو سیم تنان دسته به دسته

با طبع لطیف و نفس گرم تو بازست

بر روی تو هرجا که بود یک در بسته

امروز شنیدم که پس از محنت بسیار  

از خدمت دولت شده ای باز نشسته

از پرسش من کرد چو گل خنده و گفتا 

دانی که رهی طرفی از این باغ نبسته

افسوس که عمری با بطالت گذراندیم

از کار مکرر شده وامانده و خسته

صد شکر که از بند مصائب شدم آزاد

از دولت فرخنده و اقبال خجسته

دولت اگر از خدمت خود کرد معافم

از خدمت خوبان نشوم بازنشسته

ابراهیم صهبا


 

 
در ستایش پیامبر اکرم(ص)
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٩
 

 میلاد با سعادت پیامبر اکرم(ص) بر رهروان راه وصال حق مبارک باد.

رهی معیری در ستایش پیامبر اکرم (ص):

 

غیرت زهره بود عارضِ چون مشتریش

گشته خَلقی چو منِ سوخته دل ، مشتریش

پَریَش زاده و حوریشْ بپرورده به ناز

زهره آموخته، افسونگری و دلبریش

از بُتِ آذریش، فرق بنتوانی داد

نه عجب سَجده برم گر چون بُتِ آذریش

از مِیِ احمریم مست کند افزون تر

گر ببوسم لبِ همرنگ مِیِ احمریش

چنبری گشت مرا از غم و اندُه، بالای

در فراق سر زلف سیه چنبریش

سوسن تازه دمید از رخِ چون برگ گلش

سنبل سوده بود گرد دو لاله طریش

عنبر و غالیه ز انگشت ببویی هموار

کاوی اَر یکره، جعد سیهِ عنبریش

با چنان ابروی خونریر چه خوانم؟ خوانم

آهویِ شیر شکار و صنم لشگریش

با چنان خویِ‌دل آزار چه گویم؟ گویم

آیتِ جور و خداوندِ ستم گستریش

دزدِ غارتگر دل باشد و دارم سرِ آنک

شِکوه بر شه بَرم از دزدی و غارتگریش

شاه دین، خواجه لولاک، محمّد که دو کون

برمیان بسته چو جوزا، کمرِ‌چاکریش

سَرور عالم و خواجه ی دوجهان، آن که خدای

کرده فُرقانِ‌مبین، معجزِ پیغمبریش

بنده درگه هم ثابت و هم سیّارش

تابع فرمان، هم زهره و هم مشتریش

هر سری حلقه فرمانبریش کرد به گوش

چرخ در گوش کُند حلقه فرمانبریش

شعر من گر شده جان پرور و شیرین، نه عجب

این همه یافتم از یُمن ثنا گستریش

تا شود باغ چو بُتخانه چین، فصل بهار

تا کُند ویران، بیدادِ مهِ آذریش

مر عدویش را، از بزمِ جان بهره ملال

پُر ز خون باد قدح، جایِ میِ احمریش

مََر مُحبّش را، دوران فلک باد به کام

همه شب خفته در آغوش، بتی چون پریش

 رهی معیری


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام