استاد رهی معیری

وفای شمع
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
 

وفای شمع
مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید،به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا، از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گُل از دامنم
گُل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز
گرچه سرتاپای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی، غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم«رهی»
طفلم و نگشوده چشمِ مصلحت بینم هنوز
رهی معیری


 

 
شمع سحرگهی،مرثیه نواب صفا برای رهی معیری
نویسنده : حسین - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
 

 

شمع سحرگهی

سالها پیش از این در آن ایام/که مرا بود خاطری آرام

رهی آن شاعر سخن پرداز/در فن شاعری بلندآواز

ناگهانی به نزد من آمد/خنده بر چهره در سخن آمد

گفت با من گر از جهان رفتم/همچونان گردی از میان رفتم

چون سخن گویی و رسا گویی/گر که در مرگ من رثا گویی

از تو خواهم که در عزای رهی/مصرعی گویی از برای رهی

مصرعی را که گفته ام از پیش/از برای زمان رحلت خویش

گفتم ای دوست چیست آن مصراع/که تو را گویم از برای وداع

گفت برگو که ای رهی رفتی /همچو شمع سحرگهی رفتی

در میان من و رهی عزیز /گشت حاکم سکوت درد آمیز

نگهش را به چهره ی من دوخت/زان نگه تار و پود جانم سوخت

متحیر که از همه شعرا /از چه روی برگزیدست مرا

این سخن گفت و رفت با خنده/با قد و قامتی برازنده

نه در او بود اثر ز بیماری/نه غمی از برای غمخواری

بعد از آن روز و بعد از آن ایام/مرضی بی علاج و بدفرجام

دامن اوستاد را بگرفت/جان آن زنده یاد را بگرفت

غزلش چون سروده هایش نغز/همه ی شعرهای او پرمغز

زهره خنیاگر غزلهایش/در سخن پایگاه والایش

گر که او رفت از این سرای سپنج/ما بماندیم با مصیبت و رنج

این زمان گویم ای رفیق شفیق/رفتی از این جهان زهی توفیق

گرچه بی ما به این سفر رفتی

خوش به حالت که زودتر رفتی

نواب صفا

 

منبع :مصاحبه رادیویی


 

 
از یاد رفته
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
 

از یاد رفته
به غیر غم ، که بود یار و آشنای رهی؟
ز دوستان ، که نهد پای در سرای رهی؟
از آن به کوی تو چون سایه گشت خاک نشین
که سنگ حادثه اینجا شکست پای رهی
به جای دشمن خود ، غیر دوستی نکند
به دوستی که مکن ، دشمنی به جای رهی
تو خواه بر سر او گل فشان خواه آتش
رضای خاطر یاران بود ، رضای رهی
مگو که حرمت افتادگان ، که دارد پاس؟
که خار بادیه سر می نهد به پای رهی
فغان که اهل دلی نیست در جهان ، ورنه
همه نوای محبت بود ، نوای رهی
اجل بود که از او دیده بر نمی گیرد
وگرنه چشم کسی نیست در قفای رهی
رهی ز ناله جان سوز شکوه ای نکند
که هست گرمی دلها به ناله های رهی

رهی معیری


 

 
آرامگاه رهی
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
 


آرامگاه رهی پاییز1391


 

 
باید خریدارم شوی
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
 


 

 

استاد فرامرز پایور ، نوازنده و آهنگساز مورد علاقه ام