رهی معیری

در اندوه یاد ، دکتر سید حسن حسینی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧
 

در اندوه یاد

داغ دل کوه که پنهان تر است

از همه آتش ها سوزان تر است

گرمابخش شب پر برف و بیم

شعله که خود از همه عریان تر است

سر به گریبان جنون گرد باد

خاطر مجموع پریشان تر است

زود به سامان فنا می رسد

عاشق اگر بی سر و سامان تر است

در خور مهمانی خورشیدها

خانه ی دیوانه که ویران تر است

لبریز از فریاد بی صدا

چاهی که سر به گریبان تر است

این چه بهاریست خدا را که خاک

از باران غم یاران تر است 

"دکتر سید حسن حسینی"


 

 
پایور
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
 

 

 

صدای ساز تو چون رود جاری

صدای ساز تو یک یادگاری

 


 

 
آرامگاه رهی
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
 

 آرامگاه رهی معیری 

ظهیر الدوله ، آرامگاه رهی معیری ، اسفند ماه 92


 

 
سالروز تولد استاد فرامرز پایور
نویسنده : حسین - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

21 بهمن ماه سالروز تولد استاد فرامرز پایور را گرامی می داریم.

 


 

 
تمنای عاشق
نویسنده : حسین - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸
 


 

 
رحلت پیامبر اکرم(ص)
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠
 

 بیست و هشتم صفر رحلت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بر مسلمانان و عاشقان دین مبین اسلام تسلیت باد.

 رهی معیری در ستایش پیامبر اکرم (ص) 

غیرت زهره بود عارضِ چون مشتریش/گشته خَلقی چو منِ سوخته دل ، مشتریش 

پَریَش زاده و حوریشْ بپرورده به ناز/زهره آموخته، افسونگری و دلبریش

از بُتِ آذریش، فرق بنتوانی داد/نه عجب سَجده برم گر چون بُتِ آذریش

از مِیِ احمریم مست کند افزون تر/گر ببوسم لبِ همرنگ مِیِ احمریش

چنبری گشت مرا از غم و اندُه، بالای/در فراق سر زلف سیه چنبریش

سوسن تازه دمید از رخِ چون برگ گلش/سنبل سوده بود گرد دو لاله طریش

عنبر و غالیه ز انگشت ببویی هموار/کاوی اَر یکره، جعد سیهِ عنبریش

با چنان ابروی خونریر چه خوانم؟ خوانم/آهویِ شیر شکار و صنم لشگریش

با چنان خویِ‌دل آزار چه گویم؟ گویم/آیتِ جور و خداوندِ ستم گستریش

دزدِ غارتگر دل باشد و دارم سرِ آنک/شِکوه بر شه بَرم از دزدی و غارتگریش

شاه دین، خواجه لولاک، محمّد که دو کون/برمیان بسته چو جوزا، کمرِ‌چاکریش

سَرور عالم و خواجه ی دوجهان، آن که خدای/کرده فُرقانِ‌مبین، معجزِ پیغمبریش

بنده درگه هم ثابت و هم سیّارش/تابع فرمان، هم زهره و هم مشتریش

هر سری حلقه فرمانبریش کرد به گوش/چرخ در گوش کُند حلقه فرمانبریش

شعر من گر شده جان پرور و شیرین، نه عجب/این همه یافتم از یُمن ثنا گستریش

تا شود باغ چو بُتخانه چین، فصل بهار/تا کُند ویران، بیدادِ مهِ آذریش

مر عدویش را، از بزمِ جان بهره ملال/پُر ز خون باد قدح، جایِ میِ احمریش

مََر مُحبّش را، دوران فلک باد به کام/همه شب خفته در آغوش، بتی چون پریش

 رهی معیری

 اردیبهشت ماه 1311

 

  

همچنین شهادت امام رضا علیه السلام تسلیت باد.

 

رهی معیری در ستایش امام رضا (ع)

 

شبی در حرم قدس

دیده فرو بسته ام از خاکیان/تا نگرم جلوه افلاکیان
شاید از این پرده، ندایی دهند/یک نفسم، راه به جایی دهند
ای که بر این پرده خاطر فریب/دوخته ای دیده حسرت نصیب
آب بزن، چشم هوسناک را/با نظر پاک ببین ،پاک را
آنکه در این پرده ، گذر یافته است/چون سحر از فیض نظر یافته است
خوی سحرگیر و نظر پاک باش/راز گشاینده ی افلاک باش
خانه ی تن، جایگه زیست نیست/در خور جان فلکی نیست، نیست
آنکه تو داری سر سودای او/برتر از این پایه بود، جای او
چشمه ی مسکین، نه گهر پرور است/گوهر نایاب، به دریا دَر است
ما که بدان دریا، پیوسته ایم/چشم ز هر چشمه، فرو بسته ایم
پهنه ی دریا، چو نظرگاه ماست/چشمه ی ناچیز، نه دلخواهِ ماست
پرتو این کوکب رخشان نگر/کوکبه ی شاه خراسان نگر
آینه ی غیب نما را ببین/ترک خودی گوی و خدا را ببین
هر که بر او نور"رضا" تافته است/در دل خود، گنج رضا یافته است
سایه ی شه، مایه ی خرسندی است/مُلک"رضا" ملک رضامندی است
کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟/نافه کجا؟ بوی نسیمش کجا؟
خاک ز فیض قدمش، زر شده/وز نفسش، نافه معطر شده
من کیم؟ از خیل غلامان او؟/دست طلب سوده به دامان او
ذره ی سرگشته خورشید عشق/مرده، ولی زنده جاوید عشق
شاه خراسان را، دربان منم/خاک در شاه خراسان منم
چون فلک آئین کهن ساز کرد/شیوه ی نامردمی، آغاز کرد
چاره گر از چاره گری باز ماند/طایر اندیشه، ز پرواز ماند
با تن رنجور و دل ناصبور/چاره از او خواستم از راه دور
نیمشب، از طالع خندان من/صبح برآمد، ز گریبان من
رحمت شه، درد مرا چاره کرد/زنده ام از لطف، دگر باره کرد
باده ی باقی، به سبو یافتم/واینهمه از دولت او یافتم

رهی معیری

مشهد، اول تیر ماه 1347

منظومه ی بالا را رهی هنگامی که برای بازیافتن تندرستی خود به استان حضرت امام رضا (ع) مشرف شده بود سروده است.

 

 

اثری زیبا از استاد غلامحسین امیرخانی

رباعی زیر را شادروان یدالله بهزاد در وصف استاد امیرخانی سروده اند.  

خط من

سویت چو قلم به سر شتابد خط من  

وز خاک درت روی نتابد خط من  

پا بر سر نامه ننهد از سر ناز  

گر تربیت از کلک تو یابد خط من

یدالله بهزاد 


 

 
سالروز درگذشت استاد فرامرز پایور
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
 

هجدهم آذرماه سالروز درگذشت استاد فرامرز پایور را گرامی می داریم .  

عقل چون پروانه گردید و نیافت

چون تو شمعی در هزاران انجمن

سعدی

 تصویر برگرفته از کتاب معارف پایور

واقعاً نمیدونم درباره ی استاد پایور چی بگم چون هرچی بگم بازم کم گفتم اما همیشه با خودم فکر می کنم که اگر استاد پایور نبودن که این همه آثار بی نظیر و فاخر رو خلق کنن آیا شخص دیگری بود همچین آثاری رو خلق کنه؟،تا من اون لذتی رو که میخوام از شنیدن موسیقی ببرم.آثار استاد پایور زیبایی های خاص خود را دارد و از روی همان زیبایی هاست که شنونده آثار او را می شناسد،عاشق نوای سحرانگیزش می شود و اهل هنر را مجذوب می نماید.نوازندگان دیگر هرکدام جایگاه ویژه ی خود را دارند و از شنیدن آثارشان لذت می برم اما پایور همیشه برایم بهترین خواهد بود.استاد پایور یازده سال در بستر بیماری بودند و سرانجام در تاریخ  18/09/ 1388 بدرود حیات گفتند.روحش شاد،یادش گرامی.


 

 
یاد رهی
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٤
 

 

24 آبانماه سالروز درگذشت استاد رهی معیری را گرامی می داریم.

 سرود هستی

 خون شد دل گل به لاله زاران/چون لاله ز داغ گل عذاران

هــر صبح شود به باغ پرپر/صد ها گل ناز ناز پرور

گل های بهشتی سمن بوی/وز شعله ی عشق آتشین روی

امروز هم از چمن گلی رفت/وز دامن باغ بلبلی رفت

آن چشم و چراغ انجمن کو؟/استاد مسلم سخن کو؟

یاران ادب چرا خموش اند/ماتم زده و سیاه پوش اند

از چیست به چهره های خسته/ذرات غبار غم نشسته

باریده ز دیده نم نم اشک/بنشسته مژه به شبنم اشک

چون نادره شاعر زمان رفت/سیمرغ بلند آشیان رفت

آن سمبل شعر و شاعری مرد/استاد سخن معیری مرد

آوخ که رهی ز جمع ما رفت/با امر خدا سوی خدا رفت

ای خامه ی نغز تو گهر ریز/وی خط تو عود و عنبر آمیز

ای شعر تو بند بند او پند/وی پند تو شهد و شکر و قند

از چشمه ی خضر آب خورده/با گیسوی حور تاب خورده

دیباچه ی دفتر معانی/مواج چو آب زندگانی

هر شعر تو مشعلی فروزان/وز آتش عشق گرم و سوزان

هر بیت تو چون سرود هستی/لبریز ز شور عشق و مستی

دیوان تو مشک و عود و عنبر/گنجینه ی گونه گونه گوهر

نقاش ولی چو دست مانی/بخشیده به نقش،زندگانی

رفتی تو و شور انجمن رفت/وان آب و طراوت از سخن رفت

ای روی نهفته در دل خاک/وی کرده چو غنچه پیرهن چاک

ما را دل و دیده بی تو خون است/حال تو به زیر خاک چون است

بعد از تو به باغ گل مماناد/بلبل غزلی ز گل مخواناد

رفتی تو و ماند جاودانه/از طبع "ریاضی"این ترانه 

محمد علی ریاضی یزدی

 


 

 
غباری در بیابانی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
 

 

غباری در بیابانی
نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را، پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را، نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم اُلفت، نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اَجل باشد، اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گُم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی
گهی افتان و خیزان،چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران، چون نگاهی بر نظر گاهی
«رهی» تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب ها
به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهی

رهی معیری


 

 
پاداش نیکی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٥
 

 


 

 
سوزد مرا، سازد مرا
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
 

  

سوزد مرا، سازد مرا
ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند
بر حسن شورانگیز تو، عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شب های غم، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم، فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد، فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد، سلطان درویشم کند
سوزد مرا، سازد مرا، در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی، سودای هستی از «رهی»
یغما کند اندیشه را، دور از بداندیشم کند

رهی معیری 


 

 
رازداری
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
 


 

 
پیر هرات
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢
 

رهی معیری غزل زیر را در مراسم یادبود خواجه عبدالله انصاری(پیر هرات)در کابل سروده است.

 

پیر هرات
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند
بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
اشک لرزان ، کی تواند خویشتن داری کند
چاره ساز اهل دل باشد، می اندیشه سوز
کو قدح تا فارغم از رنج هشیاری کند
دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند
عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست

می گریزم گر به من روزی وفاداری کند

گوهر گنجینه ی عشقیم از روشندلی
بین خوبان کیست، تا ما را خریداری کند؟
از دیار خواجه ی شیراز می آید «رهی»
تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند
می رسد با دیده ی گوهر فشان همچون سحاب
تا بر این خاک عبیر آگین گهر باری کند
رهی معیری
کابل 5 مهر ماه 1341


 

 
شعله ی سرکش
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢
 


 

 
آرامگاه رهی
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۳
 

 آرامگاه رهی 

شب هجران دوست ظلمانیست

ور برآید هزار مهتابش

سعدی  

 

آرامگاه رهی معیری ، تیرماه 92 


 

 
رهی و دوستان
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٠
 

  تلخکامی
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا
در هوای دوستداران، دشمن خویشم«رهی»
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا

رهی معیری

رهی و مرتضی محجوبی به همراه دوستان


 

 
تصویر رهی
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
 

از راست : نفر دوم مرتضی محجوبی ، نفر سوم رهی معیری 


 

 
تولد رهی
نویسنده : حسین - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠
 

دهم اردیبهشت ماه سالروز تولد استاد رهی معیری را گرامی می داریم.


 

 
شب زنده دار
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
 

شب زنده دار
خاطر بی آرزو، از رنج یار آسوده است
خار خشک، از منّت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغاگر، غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن، فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد، کوهسار آسوده است
کج نهادی پیشه کن، تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سر آمد، یک دم آخر دیده بر هم نه «رهی»
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

رهی معیری


 

 
زندان خاک
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸
 

 غزل زیر را را رهی معیری برای دوستان شاعر خویش،احمد گلچین معانی و امیری فیروزکوهی سروده است.

 زندان خاک
با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم، که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم، از چه گشتم صید خاک؟
تیره بختی بین، کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بُستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم، از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم، از نارسائی های بخت
سبزه ی بی طالعم، در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم، مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم، ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم، یا کجا یابم قرار؟
برگ خشکم ، در کفِ باد صبا افتاده ام
برمن ای صاحبدلان رحمی، که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام، از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم «رهی» بی روی " گلچین" و " امیر "
در فراق همنوایان، از نوا افتاده ام

رهی معیری

احمد گلچین معانی:شاعر،نویسنده،پژوهشگر،کتاب شناس معاصر 

جز نسخه ی احوال کسان پیش ندارم

هرگز نظری بر ورق خویش ندارم

گلچین معانی

 

امیری فیروزکوهی:شاعر و ادیب سخنور معاصر

 

از خار و سنگ نیز ندیدم حمایتی

بیکس ترم ز شاخه ی در سنگ رسته ای

امیری فیروزکوهی 


 

 
ساز محجوبی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱
 

 

 یکم فروردین ماه سالروز درگذشت استاد مرتضی محجوبی را گرامی می داریم.

مثنوی زیر را رهی معیری برای دوست هنرمند خویش مرتضی خان محجوبی سروده است:

ساز محجوبی
آنکه جانم شد نوا پرداز او
می سرایم قصه ای از ساز او
ساز او، در پرده گوید رازها
سر کند در گوش جان آوازها
بانگی از آوای بلبل، گرم تر
وز نوای جویباران، نرم تر
نغمه ی مرغ چمن، جان پرور است
لیک در این ساز، سوزی دیگر است
آنچه آتش، با نیستان می کند
ناله او،با دلم آن می کند
خسته دل داند، بهای ناله را
شمع داند، قدر داغ لاله را
هر دلی از سوز ما، آگاه نیست
غیر را در خلوت ما، راه نیست
دیگران، دل بسته ی جان و سرند
مردم عاشق، گروهی دیگرند
شرح این معنی، ز من باید شنید
راز عشق از کوهکن باید شنید
حال بلبل، از دل پروانه پُرس
قصه دیوانه، از دیوانه پُرس
من شناسم، آه آتشناک را
بانگ مستانِ گریبان چاک را
چیستم من؟ آتشی افروخته
لاله ای از داغ حسرت سوخته
شمع را در سینه سوز من مباد
در محبت، کس به روز من مباد
سودم از سودای دل، جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست
خسته از پیکان محرومی، پَرم
مانده بر زانوی خاموشی، سرم
عمر کوتاهم، چو گل بر باد رفت
نغمه ی شادی مرا از یاد رفت
گر چه غم در سینه ی خاکم بَرَد
ساز محجوبی، بر افلاکم برد
شعله ای چون وی جهان افروز نیست
مرتضی، از مردم امروز نیست
جان من، با جان او پیوسته است
زآنکه چون من از دو عالم رسته است
ما دو تن در عاشقی پاینده ایم
تا محبت زنده باشد، زنده ایم
رهی معیری
فروردین ماه 1316


 

 
سال نو مبارک
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
 

سال نو مبارک

 خرقه را پیر ما به دیر انداخت

سبزه بوسید و خاکسار آمد

سعدی


 

 
بهار
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
 

 

بهار
نوبهار آمد و گل سر زده، چون عارض یار
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار
با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار
لاله وَش باده به گلزار بزن با دلبر
کز گل و لاله بُوَد چون رخ دلبر گلزار
زلف سنبل شده از بادِ بهاری درهم
چشم نرگس شده از خواب زمستان بیدار
چمن از لاله نو رسته بُوَد چون رخ دوست
گلبن از غنچه سیراب بُوَد چون لب یار
خنده کُن خنده، چو سوری ز طرب با دلبر
مست شو مست، چو نرگس به چمن با دلدار
روزِ عید آمد و هنگامِ بهار است امروز
بوسه ده ای گل نو رُسته که عید است و بهار
گل و بلبل همه در بوس و کنارند ز عشق
گل من، سرمکش از عاشقی و بوس و کنار
گر دل خَلق بُوَد خوش که بهار آمد و گُل
نوبهار منی ای لاله رخِ گل رخسار
ماه را با رُخت ای سرو نباشد پرتو
سرو را با قدت ای ماه نباشد مقدار
خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید
جای عیدی تو به من بوسه ده ای لاله عذار

رهی معیری


 

 
← صفحه بعد